Lilypie 5th Birthday Ticker

برای قشنگترین خاطره ی نوجوانی ام !

Thursday, October 29, 2009

صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدا نگهدار
با آنکه دست سردت از قلب خسته تو گوید حدیث بسیار
صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست
با آنکه لحظه لحظه می خوانم از دو چشمت تن خسته ای ز تکرار

لینک دانلود

انگلیسی !

Tuesday, October 13, 2009

آرین : بابا ! بابا ! منو بذار کلاس فرانسه ، میخوام فرانسه یاد بگیرم .
بابای آرین : حالا فعلن برو همون انگلیسی که هر ماه کلی پول بابتش میدمو درست یاد بگیر !
آرین :من که انگلیسیمو خوب یاد گرفتم دیگه !
بابای آرین : اِ ... اگه راست میگی به انگلیسی بگو " مامان کجاست ؟ " !
آرین : انگلیسی ! مامان کجاست ؟!!

پی نوشت : آرین فقط پنج سال دارد ! :دی

تولدت مبارک عزیز دلم !

Monday, September 21, 2009


video

...

Tuesday, September 08, 2009

از پروردگار آفریننده ی آسمان و زمین عاجزانه می‌خواهم بهترین راه را برای داشتن یک زندگی مفید و پربار درپیش روی اینجانب قرار دهند و این بنده ی حقیر را از سردرگمی و بی هدفی برهانند . آمین !

شد!

Monday, August 31, 2009

می شود. می شود. می شود. می‌شود. شد (:

پی‌نوشت:نیم فاصله در ویندوز XP

چی بگم !

Wednesday, August 26, 2009

من : آرینم دوست داری بزرگ بشی ، زن بگیری ، بچه دار بشی ؟
آرین : نه نمیخوام !
من : آخه چرا عزیزم ؟
آرین : برای اینکه اگه من بزرگ بشم ، تو و بابا پیر میشین !
من : ):

پسرکم امروز ...

Monday, August 24, 2009

پسرکم امروز حالش بهتره . ولی هنوز تبش رو با شیاف و شربت استامینوفن پایین نگه می دارم . اگر تا فردا تبش قطع نشه دوباره می برمش دکتر. امروز بعد از ظهررفتیم تو محوطه ، آرینم حسابی دوچرخه سواری کرد . همسر آقای قلابدوز هم زنگ زدند و برای افطار فردا شب دعوتمون کردند که البته به علت بیماری واگیر دار پسرم قبول نکردم . دایی مرتضی میخواد فردا صبح بیاد دنبال آرین تا من بتونم به کارم برسم . ولی فکر کنم بهتر باشه فردا هم تو خونه بمونم ...

مخملک ...

Sunday, August 23, 2009

امروز پسرکم خیلی بی حال بود . تب خیلی بالایی هم داشت . صبح گذاشته بودمش خونه ی عمه فرزانه . وقتی بهم گفتن حالش خوب نیست سریع برگشتم خونه . شربت استامینوفن دادمش و پاشویه ش کردم تا تبش اومد پایین . بعد از ظهربردمش پیش دکتر باوریان ، گفت مخملک گرفته ( البته خفیف ). بچه م خیلی آقایی کرد و خیلی آروم خوابید تا اون خانومه تو درمانگاه اکباتان بهش پنی سیلین بزنه . بعدشم چون پسر خوبی بود براش یه پیتزا و یه دلستر خریدم و اومدیم خونه . حالا نگی من مادر بی فکری ام ها ! براش سوپ ماهیچه هم گذاشتم ، ولی نمیتونستم زیر قولم بزنم چون بهش گفته بودم اگه بذاری بهت آمپول بزنن برات یه پیتزا میخرم .
الانم خوابه . ولی پیش از خواب تب و لزر داشت . یه شیاف استامینوفن بهش زدم ولی بعدش راحت خوابید . فردا نمیرم سرکار ...

Powered by: Blogger
Based on Qwilm! theme.